انگیزش کنکور

جملات فوق العاده انگیزشی

انگیزش کنکور

جملات فوق العاده انگیزشی

انگیزش کنکور
شاید بزرگترین نعمت زندگی برای فتح تمام قله ها "امید" باشه,
امید مثله یک پرنده ی آبیه که بیرون از پنجره خونمون پرواز میکنه,اینکه ما نمیتونیم با دست هامون لمسش کنیم دلیل وجود نداشتنش نیست بله ما میبینیمش وبه ما میگه که واقعیت داره
وبلاگ انگیزش , با گرداوری درخشان ترین جملات انگیزشی , کلیپ های انگیزشی , داستان های انگیزشی , ومصاحبه های انگیزشی ایجاد شده تا به شما "امید" بده
مطالب پربحث‌تر



آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید




آخرین نظرات
پنجشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۲۹ ق.ظ

داستان فوق العاده آموزنده ی - سنگ در وسط جاده

در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را در یک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند!
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.
آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی