انگیزش کنکور

جملات فوق العاده انگیزشی

انگیزش کنکور

جملات فوق العاده انگیزشی

انگیزش کنکور
شاید بزرگترین نعمت زندگی برای فتح تمام قله ها "امید" باشه,
امید مثله یک پرنده ی آبیه که بیرون از پنجره خونمون پرواز میکنه,اینکه ما نمیتونیم با دست هامون لمسش کنیم دلیل وجود نداشتنش نیست بله ما میبینیمش وبه ما میگه که واقعیت داره
وبلاگ انگیزش , با گرداوری درخشان ترین جملات انگیزشی , کلیپ های انگیزشی , داستان های انگیزشی , ومصاحبه های انگیزشی ایجاد شده تا به شما "امید" بده
مطالب پربحث‌تر



آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید






آخرین مهلت ثبت نام در مشاوره فوق العاده آقای عباسی

از روز اول در مسیر درست قدم بردارید




آخرین نظرات

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان انرژی بخش» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۴، ۱۱:۰۱ ق.ظ

داستان زیبا

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می‌دید برای هم‌اتاقیش توصیف می‌کرد.بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌کردند و کودکان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کردروزها و هفته‌ها سپری شد یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببینددر کمال تعجت ، او با یک دیوار مواجه شد مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف کند پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۰۱
مینا راد